بوی جوی مولیان آید همی
یاد یار مهربان آید همی

ریگ آموی و درشتی راه او
زیر پایم پرنیان آید همی

آب جیحون از نشاط روی دوست
خنگ ما را تا میان آید همی

ای بخارا شاد باش و دیر زی
میر زی تو شادمان آید همی

میر ماه است و بخارا آسمان
ماه سوی آسمان آید همی

میر سرو است و بخارا بوستان
سرو سوی بوستان آید همی

آفرین و مدح سود آید همی
گر به گنج اندر زیان آید همی

 

شعر رودکی درباره علم و دانش

تا جهان بود از سر مردم فراز
کس نبود از راز دانش بی‌نیاز

مردمان بخرد اندر هر زمان
راز دانش را به هر گونه زبان

گرد کردند و گرامی داشتند
تا به سنگ اندر همی بنگاشتند

دانش اندر دل چراغ روشنست
وز همه بد بر تن تو جوشنست

شعر رودکی در مورد خداوند

کار همه راست، آن چنان که بباید
حال شادیست، شاد باشی، شاید

انده و اندیشه را دراز چه داری؟
دولت خود همان کند که بباید

رای وزیران ترا به کار نیابد
هر چه صوابست بخت خود فرماید

چرخ نیارد بدیل تو ز خلایق
و آن که ترا زاد نیز چون تو نزاید

ایزد هرگز دری نبندد بر تو
تا صد دگر به بهتری نگشاید

چون تیغ به دست آری، مردم نتوان کشت

نزدیک خداوند بدی نیست فرامشت
 

این تیغ نه از بهر ستمکاران کردند

انگور نه از بهر نبیذ است به چرخشت
 

عیسی به رهی دید یکی کشته فتاده

حیران شد و بگرفت به دندان سر انگشت
 

گفتا که: که را کشتی تا کشته شدی زار؟

تا باز که او را بکشد؟ آن که تو را کشت
 

انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس

تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت

اگرچه عذر بسی بود روزگار نبود

چنان که بود به ناچار خویشتن بخشود
 

خدای را بستودم، که کردگار من است

زبانم از غزل و مدح بندگانش نسود
 

همه به تنبل و بند است بازگشتن او

شرنگ نوش آمیغ است و روی زراندود
 

بنفشه‌های طری خیل خیل بر سر کرد

چو آتشی که به گوگرد بردوید کبود
 

بیار و هان بده آن آفتاب کش بخوری

ز لب فرو شود و از رخان برآید زود

آمد بهار خرم با رنگ و بوی طیب

با صد هزار نزهت و آرایش عجیب
 

شاید که مرد پیر بدین گه شود جوان

گیتی بدیل یافت شباب از پی مشیب...
 

باران مشکبوی ببارید نو به نو

وز برگ بر کشید یکی حله قشیب
 

کنجی که برف پیش همی داشت گل گرفت

هر جو یکی که خشک همی بود شد رطیب
 

تندر میان دشت همی باد بردمد

برق از میان ابر همی برکشد قضیب
 

لاله میان کشت بخندد همی ز دور

چون پنجه عروس به حنّا شده خضیب
 

بلبل همی بخواند در شاخسار بید

سار از درخت سرو مرو را شده مجیب...
 

هر چند نوبهار جهان است به چشم خوب

دیدار خواجه خوب‌تر، آن مهتر حسیب
 

شیب تو با فراز وفراز تو با نشیب

فرزند آدمی به تو اندر به شیب و تیب
 

دیدی تو ریژ و کام بدو اندرون بسی

بارید کان مطرب بودی به فر و زیب

دل تنگ مدار، ای ملک، از کار خدایی

آرام و طرب را مده از طبع جدایی
 

صد بار فتادست چنین هر ملکی را

آخر برسیدند به هر کام روایی
 

آن کس که تو را دید و تو را بیند در جنگ

داند که: تو با شیر به شمشیر درآیی
 

این کار سمایی بد، نه قوت انسان

کس را نبود قوت به کار سمایی
 

آنان که گرفتار شدند از سپه تو

از بند به شمشیر تو یابند رهایی

 

عصا بیار که وقت عصا و انبان بود

رودکی در این قصیده طولانی اوضاع و احوال خود را شرح می‌دهد و می‌نالد. ناله رودکی از پیری، دندان ریختن، سپیدی موی، فقر و… است. او یادآور می‌شود که همیشه چنین نبوده و روزگاری اوضاع بهتری داشته است.

 

 

مرا بسود و فرو ریخت هر چه دندان بود

نبود دندان، لابل چراغ تابان بود
 

سپید سیم زده بود و در و مرجان بود

ستاره سحری بود و قطره باران بود
 

یکی نماند کنون زان همه، بسود و بریخت

چه نحس بود! همانا که نحس کیوان بود
 

نه نحس کیوان بود و نه روزگار دراز

چو بود؟ منت بگویم: قضای یزدان بود
 

جهان همیشه چنین است، گرد گردان است

همیشه تا بود آیین گرد، گردان بود
 

همان که درمان باشد، به جای درد شو

و باز درد، همان کاز نخست درمان بود
 

کهن کند به زمانی همان کجا نو بود

و نو کند به زمانی همان که خلقان بود
 

بسا شکسته بیابان، که باغ خرم بود

و باغ خرم گشت آن کجا بیابان بود
 

همی چه دانی؟ ای ماهروی مشکین موی

که حال بنده از این پیش بر چه سامان بود؟!
 

به زلف چوگان نازش همی کنی تو بدو

ندیدی آن گه او را که زلف چوگان بود
 

شد آن زمانه که رویش به سان دیبا بود

شد آن زمانه که مویش به سان قطران بود
 

چنان که خوبی مهمان و دوست بود عزیز

بشد که باز نیامد، عزیز مهمان بود
 

بسا نگار، که حیران بدی بدو در، چشم

به روی او در، چشمم همیشه حیران بود
 

شد آن زمانه، که او شاد بود و خرم بود

نشاط او به فزون بود و غم به نقصان بود
 

همی خرید و همی سخت، بیشمار درم

به شهر هر گه یکی ترک نار پستان بود
 

بسا کنیزک نیکو، که میل داشت بدو

به شب ز یاری او نزد جمله پنهان بود
 

به روز چون که نیارست شد به دیدن او

نهیب خواجه او بود و بیم زندان بود
 

نبیذ روشن و دیدار خوب و روی لطیف

اگر گران بد، زی من همیشه ارزان بود
 

دلم خزانه پرگنج بود و گنج سخن

نشان نامه ما مهر و شعر عنوان بود
 

همیشه شاد و ندانستمی که، غم چه بود؟

دلم نشاط و طرب را فراخ میدان بود
 

بسا دلا، که به سان حریر کرده به شعر

از آن سپس که به کردار سنگ ‌و سندان بود
 

همیشه چشمم زی زلفکان چابک بود

همیشه گوشم زی مردم سخندان بود
 

عیال نه، زن و فرزند نه، مئونت نه

از این همه تنم آسوده بود و آسان بود
 

تو رودکی را -ای ماهرو!- کنون بینی

بدان زمانه ندیدی که این چنینان بود
 

بدان زمانه ندیدی که در جهان رفتی

سرود گویان، گویی هزاردستان بود
 

شد آن زمانه که او انس رادمردان بود

شد آن زمانه که او پیشکار میران بود
 

همیشه شعر ورا زی ملوک دیوان است

همیشه شعر ورا زی ملوک دیوان بود
 

شد آن زمانه که شعرش همه جهان بنوشت

شد آن زمانه که او شاعر خراسان بود
 

کجا به گیتی بوده‌ست نامور دهقان

مرا به خانه او سیم بود و حملان بود
 

که را بزرگی و نعمت ز این و آن بودی

مرا بزرگی و نعمت ز آل سامان بود
 

بداد میر خراسانش چل هزار درم

وزو فزونی یک پنج میر ماکان بود
 

ز اولیاش پراکنده نیز هشت هزار

به من رسید، بدان وقت، حال خوب آن بود
 

چو میر دید سخن، داد داد مردی خویش

ز اولیاش چنان کز امیر فرمان بود
 

کنون زمانه دگر گشت و من دگر گشتم

عصا بیار، که وقت عصا و انبان بود